هفتمین قاب

در آخرین قاب,تصویر مردی ست که می خندد...


مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

گلدان



    گاهی وقتا خیلی راحت سایه زندگی بر سر زندگی می افتد و شاهد زندگی شهادت می دهد...مثل مزمزه کردن چای کوهی با طعم نگاه.چقدر راحت یک موج همه دلشوره ها را می شوید و بازهم صدای دریا رو میشنوی.مردش که باشی وا می دهی و دراز میکشی.خوابی آرام در بستری از پیش مشخص شده و....لبخند.
همیشه دلم خوابی روان و راحت میخواست.

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 دی 1390 ساعت 09:35 توسط فرداد | 16 نظر


فکر





در فکر تو بودم که یکی حلقه به در زد...



(واین هم لطفی دیگر از زمزمه های گاه گاه...):
    گمگشته ای داشتم سالها و در به در دنبالش می گشتم ! اما نمی یافتمش ، نبود ، که انگار همه چی رویا بوده در خوابهای خیال من !
محرم بود و دهه اولش . هر روز و هر شب می رفتم هیات و گریه می کردم به حال و روز خودم و به حال دل زینب و لیلا ! به حال دل همه عاشقای دنیا ! نمی دونم چی میگذشت تو دلم ، اما شب عاشورا ، از خدا خواستم حتی اگه شده ، فقط یه نظر ببینم گمشده مو ، گریه کردم و خواستم از خدا ، دخیل بستم به باب الحوائجش ، ابوالفضل !
   ظهر عاشورا ، وقت اذان ، توی صف نمازگذارا ، یه لحظه ، چشمم خورد به یک گوشه ، به یه پیشونی بند سبز رنگ یا ابوالفضل ، به یک جفت چشم ، یک نگاه ! خشکم زد ! ماتم برد ! اونقدر چشم دوخته بودم بهش که نفهمیدم کی اذان تمام شد ! کی قامت بست به نماز ! کی سلام دادند نماز رو ! فقط میدونم یه وقتی که رفتم سراغش ، نگاهم به صورتش ! نگاهش به زمین ... سلام .... سلام ......
چی میتونستم بگم ؟ چی میشنیدم ؟ نمیدونم ! فقط گفت ، اربعین ، دم خونه تون ، منتظرم باش ... میام باز ...... و رفت !
حالا بیست ساله ، اربعین ، از همین پنجره به هر چی هیاته که رد میشه از اینجا نگاه میکنم و ........ دریغ ....
کاش ، دعای اون شبم ، فقط یک نظر نبود ! کاش .....

+ نوشته شده در دوشنبه 26 دی 1390 ساعت 09:47 توسط فرداد | 21 نظر


اربعین



اربعین هم رفت...


+ نوشته شده در پنجشنبه 22 دی 1390 ساعت 09:59 توسط فرداد | 20 نظر


بیستم دی



     بنا داشتم که کاری باشیدا یا قلندر تقدیمش کنم ...در حرکتی زیباتر وجمعی ترکیب شد....نگاهی از رها(تصویری از یک گل) را انتخاب کرده بودم ...به این عکس که رسیدم نتوانستم گذر کنم...
عکسی مزین به نام نامی مولا علی(ع)...تقدیم به:


خواهر مهربان
نرجس خانم

"تولدت مبارک"

از خدای متعال آرزوی طول عمر با عزت و عافیت برای شما دارم.
انشالله که در زیر سایه مولا و درکنار خانواده عزیزت همیشه شاد و سلامت باشین.

+ نوشته شده در سه شنبه 20 دی 1390 ساعت 13:48 توسط فرداد | 12 نظر


بهونه

...خیلی بده که آدم در این سن دلش هی بهونه بگیره...خیلی خیلی دردآوره که حتی نتونه به زبون بیاره.


                          ای عشق همه بهانه ازتوست

+ نوشته شده در دوشنبه 19 دی 1390 ساعت 09:44 توسط فرداد | 17 نظر


"اونی"که سجده نکرد.




                                     (از دفترچه خاطرات آدم)
....
مورخه: 1/1/1
                            "فتبارک الله احسن الخالقین"
....اولین چیزی بود که با گوش هایم شنیدم...آرام آرام و با زحمت چشمان را باز کردم.خوب نمی دیدم.همه چیزتاربود.سر و صدازیاد بود...مثل هم همه ای گنگ...من همچنان مشغول کلنجار رفتن با چشمهام بودم....اه...چرا خوب نمی بینم؟....آهان یواش یواش داره واضح میشه....
چقدر جالب...اینا دارن چی کار می کنن؟چراهمه سرهاشون پایینه؟....چرا...چرا پیشانی هایشان رو به زمین چسباندن؟....چقدر بال.....
چقدر منظمن..چقدر همه جا سفیده....دنبال چی می گردن؟...
اون یکی چرا ایستاده؟...حتما اون چیزی گم نکرده....چرا اینقدر رنگ به رنگ میشه؟ میون این همه سپیدی چه جلوه ای داره...
چه نگاه نافذی ...رنگ سرخ چشماش واقعا جذابش کرده...چرا اینجوری نگاهم میکنه؟....چه خوب که میون کسانی که سر به زمین گذاشتن و معلوم نیست دنبال چی می گردن یکی هست که منو نگاه میکنه...اونم با چه دقتی...انگار داره زیر لب چیزی میگه...متوجه نمی شم که چی میگه...انگار دیگه چیزی نمیشنوم.
....چرا داره سر تکون میده؟...بازم همون نگاه نافذ و سرخ رنگ........برگشت و رفت...حتما از من خیلی خوشش میاد که اونجور نگاهم میکرد....
آخ که چقدر خنگم  وقتی رو به من چیزی گفت وسرش و تکون داد و رفت...یعنی با من کار داشت دیگه...بیچاره فکر کنم ازم ناراحت شد.
برم ببینم چی میگه...داره دور میشه...اه اینا چرا بلند نمیشن....چقدر سخته از میون این همه بال و پر رد شدن....برین کنار داره دور میشه...باید بهش برسم بپرسم چیکار داره...برین کنار دیگه.....
                                     ***
.......و سالها بعد فرزندان آدم به "اون" رسیدند....ولی سئوال آدم از یادشون رفته بود.

+ نوشته شده در شنبه 17 دی 1390 ساعت 09:00 توسط فرداد | 21 نظر


...




از چهل به بیست...

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 دی 1390 ساعت 12:46 توسط فرداد | 17 نظر


1 2 >>