شرم از آفتاب
چشم در چشمت می دوزم , تو که با قبیله نور آشناترینی ! می خواهم برایت
روایت کنم شرم آنروز را , وقتی باید به حکم خالق , ناظر می بودم بر جزء جزء
حوادث آنروز تا بعدها , بارها روایت کنم قصه شرم آب و خاک و نور را از
آنچه بر آن آسمانی های مانده در زمین , بر آن آشنایان خدا و فرشتگانش , آن
صاحبان قبله و قبیله های نور گذشت بر تو و آن دیگرانی که حالا , به عشق
آنها , سوزش نگاه مرا تاب می آورید و دم بر نمی آورید تشنگی را !
کاش آنروز اجازه داشتم که نتابم , اما .....
(زمزمه های گاه گاه)

نالهء اهل حرم از عطش و آب نبود
اصغر از ناله به گهواره اش خواب نبود
سوی عباس روانه شده بود لشکر خصم
اینچنین جنگ به دوران و زمان باب نبود
دست از پیکر عباس جدا میکردند
اینچنین رسم جدال شب و مهتاب نبود
زینبا این تو این اشک یتیمان امشب
این حسین گفت و برفت و دگر آفتاب نبود
(حر ف های تنهایی...سایه روشن)
کاش آنروز اجازه داشتم که نتابم , اما .....
(زمزمه های گاه گاه)

نالهء اهل حرم از عطش و آب نبود
اصغر از ناله به گهواره اش خواب نبود
سوی عباس روانه شده بود لشکر خصم
اینچنین جنگ به دوران و زمان باب نبود
دست از پیکر عباس جدا میکردند
اینچنین رسم جدال شب و مهتاب نبود
زینبا این تو این اشک یتیمان امشب
این حسین گفت و برفت و دگر آفتاب نبود
(حر ف های تنهایی...سایه روشن)





